تبلیغات
تاریخ اسلام - مطالب عبرت های تاریخ
حقیت راستین

علل عاقبت به شری ابن ملجم مرادی

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:شنبه 27 خرداد 1396-03:11 ق.ظ


در ابتدای خلافت امیر مؤمنان علیه السلام بصیرت ابن ملجم که حضرت را وصی رسول خدا صلی الله علیه و آله و وارث علم او می‌دانست و توصیفاتی عالی که بیان می‌داشت، شاید کافی بود؛ ولی باید متناسب با پیشرفت زمان، باید بصیرت را گسترش و عمق داد. با آغاز جنگهای پیچیدۀ دوران خلافت امیر مۀمنان علیه السلام و شیطنتهایی که معاویه و عمرو عاص، به کار بردند و از ظاهر اسلام و مقدسات آن علیه اسلام استفاده کردند، و همین طور پیمان شکنی و دنیاطلبی خواص، بصیرت عمیق‌تر و تقوای بیش تری لازم داشت که در این پیچ و خمها راه خود و امام خویش را گم نکند.
نکته دیگر این است که پذیرفتن امام معصوم لازمه اش تسلیم محض بودن در مقابل امر و فرمان اوست. متأسفانه خوارج و از جمله ابن ملجم که به آنها پیوست، از این دو ویژگی برخوردار نبودند، لذا وقتی قرآن بر سر نیزه شد و آنها با نبود بصیرت عمیق از جنگ دست کشیدند، همین امر باعث شد که ابو موسی اشعری را به جای مالک اشتر انتخاب کنند و بعد هم به جای اقراربه اشتباه خویش و تسلیم شدن در مقابل فرامین امام معصوم، سرناسازگاری گذاشتند و تا آنجا پیش رفتن که حضرت را متهم به کفر کردند.
در نتیجه باید گفت ابن ملجم با همۀ لیاقتها و شایستگیهایی که داشت و با تمام اظهار ارادتهایی که به حضرت علی علیه السلام داشت ریزش کرد. چند امر باعث عاقبت به شری او شد: اولاً عدم مراعات والدین، ثانیاً دایۀ یهودیه که به او شیر داد، ثالثاً عدم تزکیه و مسلّط شدن بر نفس که او را به عشق سرکش و خونی کشاند(عشق به قطام) و رابعاً نبود بصیرت عمیق و تسلیم امر امام زمان خو نبودن او را به ورطۀ عاقبت به شرّی سوق داد.




نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اولین آشنایی و گفتگوی ابن ملجم و امیر المومنین

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:جمعه 26 خرداد 1396-12:26 ب.ظ


ابوالحسن علی بن عبدالله بن محمد البکری»، از «لوط بن یحیی»، از اساتید و گذشتگانش، نقل کرده‌اند: وقتی عثمان کشته شد و مردم با امیر مؤمنان علی علیه السلام بیعت کردند، مردی به نام «حبیب بن منتجب» از طرف عثمان والی یکی از شهرهای اطراف یمن بود. حضرت علی علیه السلام او را ابقا کرد و نامه‌ای برای او نوشت: "و اَنفِذ اِلیّ مِنهُم عَشرَۀ یَکونُونَ مِن عُقلائِهِم وَ فُصحائِهِم وَ ثِقَاتِهِم، مِمَّن یَکُونُ اَشَدُّهُم عَونَاً مِن اَهلِ الفَهمِ وَ الشُّجاعَۀِ عارِفینَ بالله، عالِمینَ بِاَدیانِهِم وَ مالَهُم وَ ما عَلَیهِم وَ اَجودُهم رأیاً، وَ عَلَیکَ وَ عَلَیهِمُ السّلام؛1 ده نفر از میان مردم آنها (با این شرایط) برایم بفرست که از عقلا و فصحای آنها و مورد اطمینان مردم باشند، از بین کسانی که در یاری رساندن محکم اند و از این شرایط نیز برخوردارند از اهل فهم و شجاعت اند، آگاه به خداوند، دانای به دینشان و آگاه به حقوق و وظایف خویش و دارای رأی نیکو هستند برگزین
در این جملات به بیش از دو ویژگی برای انتخاب شوندگان اشاره شده است: 1. عقل؛ 2. فصیح و دارای بیان گویا بودن؛ 3. مورد اطمینان مردم بودن؛ 4. در یاری رسانی محکم بودن؛ 5. اهل فهم و بصیرت بودن؛ 6. شجاع و نترس؛ 7. خداشناس؛ 8. دین شناس؛ 9. آشنا به حقوق خود و مردم (حقوق دان)؛ 10. دارای رأی و نظر نیکو بودن.
به راستی اوصاف کمرشکنی است که در هر کسی یافت نمی‌شود، و کسانی که اوصاف مذکور را دارا باشند، افراد ممتازی خواهند بود.

پس از بیعت مردم یمن فرماندار یمن به مردم گفت: ده نفر از بزرگان و شجاعان شما را می‌خواهم که نزد علی علیه السلام بفرستم، چنان که خودش فرمان داده است. همه گفتند: گوش می‌دهیم و فرمان می‌بریم.
2 پس صد نفر از بین آنها انتخاب نمود، آنگاه از صد نفر هفتاد نفر را انتخاب کرد، آنگاه از بین هفتاد، ده نفر را انتخاب کرد که عبد الرحمن بن ملجم بین آنها بود.

پس از انتخاب ده نفر، به سرعت آنها را برای اعلام وفاداری و یاری علی علیه السلام راهی کوفه کرد. هنگامی که آنها به کوفه رسیدند، خدمت امیر مؤمنان علیه السلام شتافته،

فَتَقَدَّمَ ابْنُ مُلْجَمٍ وَ قَامَ بَیْنَ یَدَیْهِ وَ قَالَ: السَّلَامُ عَلَیْكَ أَیُّهَا الْإِمَامُ الْعَادِلُ وَ الْبَدْرُ التَّمَامُ وَ اللَّیْثُ الْهُمَامُ وَ الْبَطَلُ الضِّرْغَامُ وَ الْفَارِسُ الْقَمْقَامُ وَ مَنْ فَضَّلَهُ اللَّهُ عَلَى سَائِرِ الْأَنَامِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْكَ وَ عَلَى آلِكَ الْكِرَامِ أَشْهَدُ أَنَّكَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ صِدْقاً وَ حَقّاً؛ آنگاه ابن ملجم (که از قبل به عنوان سخن گو انتخاب شده بود) جلو رفت و در پیشگاه علی علیه السلام ایستاد [این نشان از شجاعت و نترسی او دارد که یک جوان بتواند جرأت کند در مقابل امیر مؤمنان علیه السلام به این زیبایی لب به سخن گشاید.] و گفت: سلام بر تو ای پیشوای عادل! و ماه شب چهارده و شیرژیان و قهرمان دلاور و تک‌سوار بزرگ (میدان نبرد) و کسی که خدا او را بر تمام مردم (جز نبی) برتری داد! درود بر شما و آل بزرگوارت باد. شهادت می‌دهم که به راستی و به حق و حقیقت تو امیر تمام مؤمنان هستی.» به راستی عجب سخنرانی هیجان انگیزی، سخنرانی‌ای که کاملاً نشان از فصاحت، شجاعت و آگاهی گوینده دارد.
آنگاه ابن ملجم ادامه داد: ؛3 به راستی تو وصی رسول خدا، و خلیفۀ بعد از او هستی [نه آنهایی که قبل از تو خلافت را غصب کردند] و وارث علم او می‌باشی. از رحمت خداوند دور است کسی که حق تو و مقام و منزلت تو را انکار کند. صبح کردی در حالی که امیر خلافت و ستون (نگهدارندۀ آن) هستی. به راستی عدالت تو بین مردم شهرت دارد، وباران با فشار و پی در پی فضلت و ابرهای لطف و مهربانی‌ات مرتب بر مردم فرود می‌آید. امیر (یمن) ما را نزد تو فرستاده و ما از آمدن به نزد شما سخت خوشحال و مسروریم، پس مبارک (و با برکت) باد این طلقت (زیبایی) پسندیده، و تهنیّت و گوارایت باد خلافیت بر رعیّت

1. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، انتشارات علامه، قم، بی تا.
2. اصفهانی، ابوالفرج، مقاتل الطالبین، انتشارات اسماعیلیان، قم، بی تا.
3. صحیفۀ کاملۀ سجادیه، ترجمه سید علی رضا جعفری، انتشارات نبوغ، قم، چ سوّم، 1384ش




نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواص و تغییر تاریخ

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:پنجشنبه 11 خرداد 1396-01:21 ق.ظ


بینید! از هر طرف حرکت میکنیم، به خواص میرسیم. تصمیم‌گیری خواص در وقت لازم, تشخیص خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنیا در لحظه‌ی لازم، اقدام خواص برای خدا در لحظه‌ی لازم. اینهاست که تاریخ و ارزشها را نجات میدهد و حفظ میکند! در لحظه‌ی لازم، باید حرکت لازم را انجام داد. اگر تأمّل کردید و وقت گذشت، دیگر فایده ندارد. در الجزایر، جبهه‌ی اسلامی آن کشور برنده‌ی انتخابات شده بود؛ ولی با تحریک امریکا و دیگران، حکومت نظامی بر سرِ کار آمد. روز اوّلی که حکومت نظامی در آن‌جا شکل گرفت، از قدرتی برخوردار نبود. اگر آن روز - بنده، پیغام هم برایشان فرستاده بودم - و در آن ساعات اوّلیه‌ی حکومت نظامی، مسؤولین جبهه‌ی اسلامی، مردم را به خیابانها کشانده بودند، قدرت نظامی کاری نمیتوانست بکند، و از بین میرفت. نتیجه این‌که امروز در الجزایر حکومت اسلامی بر سرِ کار بود. اما اقدامی نکردند. در وقت خودش بایستی تصمیم میگرفتند، نگرفتند. عدّه‌ای ترسیدند، عدّه‌ای ضعف پیدا کردند، عدّه‌ای اختلال کردند، و عدّه‌ای بر سر کسب ریاست، با هم نزاع کردند.

در عصرِ روزِ هجدهم بهمن ماه سال 57، در تهران حکومت نظامی اعلام شد. امام به مردم فرمود به خیابانها بریزید. اگر امام در آن لحظه چنین تصمیمی نمیگرفت، امروز محمّدرضا در این مملکت بر سرِ کار بود. یعنی اگر با حکومت نظامی ظاهر میشدند، و مردم در خانه‌هایشان میماندند، اوّل امام و ساکنان مدرسه‌ی رفاه و بعد اهالی بقیه‌ی مناطق را قتل عام و نابود میکردند. پانصدهزار نفر را در تهران میکشتند و قضیه تمام میشد. چنان که در اندونزی یک میلیون نفر را کشتند و تمام شد. امروز هم آن آقا بر سرِ کار است و شخصیت خیلی هم آبرومند و محترمی است! آب هم از آب تکان نخورد! اما امام، در لحظه‌ی لازم تصمیم لازم را گرفت. اگر خواص امری را که تشخیص دادند به موقع و بدون فوت وقت عمل کنند، تاریخ نجات پیدا میکند و دیگر حسین‌بن‌علیها به کربلاها کشانده نمیشوند. اگر خواص بد فهمیدند، دیر فهمیدند، فهمیدند اما با هم اختلاف کردند؛ کربلاها در تاریخ تکرار خواهد شد.[1]



[1] 75/03/20 در دیدار با فرماندهان لشگر 27 محمد رسول الله(ص)



نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مسئولیت سنگین اقوام امام

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:سه شنبه 12 بهمن 1395-03:34 ب.ظ

موسى، نوه امام رضا (ع) و فرزند امام جواد (ع) است كه از نظر تعهّد مذهبى سقوط بسیارى كرده بود و چنان‏كه معروف است، مفاسد و لوازم فریبنده جامعه اسلامى آن روزگار، اعم از شراب و آوازه‏ خوان و كنیزكان فراوان بوده است و طبقات خاصّى از امّت نیز مشغول پرداختن به این‏گونه اعمال شیطانى بوده‏ اند.

روایتی در دست است،که نشان مى‏ دهد كه خلفاى بنى عبّاس براى كوبیدن یك شخصیّت از خلط بین شخصیّتها استفاده مى‏ كرده‏ اند.

از «یعقوب بن یاسر» روایت شده كه گفته است: «متوكّل چنین مى‏ گفت: واى بر شما، فرزند رضا [امام هادى (ع)] مرا عاجز كرده است، تلاش بسیارى كرده ‏ام كه با من شراب بیاشامد و مرا همنشینى كند ولى او نپذیرفته است، بسیار مى‏ كوشم كه چنین فرصتى به دست آورم ولى موّفق نمى‏ شوم.» یكى از حاضران گفت: اگر در فرزند رضا چنین چیزى نمى‏ یابى برادرش موسى در دسترس توست. او فردى مطرب و شرابخوار است و از خوردن و آشامیدن هیچ چیز، ابایى ندارد.

او را حاضر كن تا بدین وسیله فرزند رضا را بدنام سازى و در نتیجه در میان مردم چنین خواهد پیچید كه فرزند رضا چنین كرده است و مردم او و برادرش را از یكدیگر تشخیص نمى‏دهند و كسى هم كه او را بشناسد به همان اعمال برادرش متّهمش خواهد كرد(بحار الانوار، ج 50، ص 4). اساس این نقشه آن بود كه فرزندان و نوادگان امام رضا (ع) تا امام حسن عسگرى (ع) همگى (فرزند رضا) نامیده مى‏ شدند و مردم ایشان را جز به این نام نمى‏خواندند.

متوكّل و اطرافیانش چنین اندیشیدند كه به شراب بنشینند و موسى پسر امام محمّد جواد (ع) برادر امام‏ هادى‏ (ع) را وادارند تا با ایشان شراب بنوشد و در اثناى مجلس، میگساران و منحرفان اخلاقى را وارد صحنه كنند تا بدین وسیله موسى را به سبب باده‏نوشى و لهو و لعب با متوكّل، رسوا كنند و چنین انتشار دهند كه (فرزند رضا) همنشین متوكّل بوده است زیرا مردم (فرزند رضا) را، هم به امام‏ هادى‏ (ع) و هم به برادرش موسى اطلاق مى‏ كردند، در نتیجه مى‏ توان گفت كه این نقشه در مخدوش كردن چهره امام (ع) در میان توده‏ها خلاصه مى‏شد. هنگامى كه مردم مى‏فهمیدند كه (فرزند رضا) چنین كرده است قضیه براى آنها مشتبه مى‏شد زیرا، (فرزند رضا) هم به على بن محمّد بن على الرضا و هم به موسى بن محمد بن الرضا گفته مى‏شد. متوكّل، موسى را از مدینه احضار كرد ولى پیش از آن‏كه موسى نزد متوكّل برود امام‏ [هادى‏] در پل «وصیف» با او برخورد كرد و به او درود فرستاد و حقّ برادرى را به جا آورد، سپس به او فرمود: «این مرد تو را احضار كرده تا پست و رسوایت كند پس پرده از شرابخوارگى خود برمدار، اى برادر! در انجام محرّمات ترس از خدا را پیشه خود كن.» موسى پاسخ داد: او مرا به همین سبب احضار كرده است ولى چاره‏ ام چیست؟ امام فرمود: «ارزش خود را پایین میاور و خداى خود را سرپیچى مكن و از انجام آنچه تو را رسوا مى‏ كند دورى كن زیرا، او هدفى جز رسوایى تو ندارد.» موسى نپذیرفت و امام‏ هادى‏ (ع) سخنان و پند و اندرزهاى خود را تكرار كرد ولى موسى خلاف آن را در سر داشت، امام (ع) چون خشم موسى را دید به وى چنین فرمود: «مجلسى كه خواهان تشكیل آن با متوكّل هستى هرگز برپا نخواهد شد.»

راوى مى‏ گوید: موسى سه سال، هر روز صبح زود بر در قصر متوكّل حاضر مى‏ شد و به او گفته مى‏ شد كه وى مشغول است و چون روز بعد باز مى‏ گشت به او گفته مى‏ شد كه، متوكّل مست است و در روز دیگر به او گفته مى‏ شد كه، متوكّل شراب نوشیده است و به همین ترتیب، سه سال خواستار ملاقات متوكّل بود تا آن‏كه متوكّل كشته شد و موسى هرگز نتوانست با او به شراب بنشیند(بحار الانوار، ج 50، ص 4.)

این داستان نشانگر آن است كه در خاندان علویان گروه منحرفى با این ویژگیها یافت‏

مى‏ شده است و حكومت مى‏ توانست از این عدّه استفاده كند و آبروى امام (ع) را مورد سؤال قرار دهد و بدین ترتیب از این افراد منحرف، در راه منافع خود بهترین بهره‏ برداریها را به عمل آورد.[1]

 

 



[1] مدرسى، محمد تقى، امامان شیعه و جنبشهاى مكتبى، 1جلد، آستان قدس رضوى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى - مشهد مقدس، چاپ: سوم، 1369.



نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رجوع به عالم

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:سه شنبه 12 بهمن 1395-02:17 ق.ظ

 

چون موسم حج فرا رسید، هشتاد نفر از فقها و علماى بغداد و شهرهاى دیگر قصد حج كردند و براى دیدن امام جواد (ع) وارد مدینه منورّه شدند. چون همگى جمع شدند، به خانه جعفر الصادق در آمدند زیرا، در این خانه كسى سكونت نداشت. ایشان داخل شدند و بر فرش بزرگى نشستند، یكى از پسران حضرت موسى بن جعفر (ع) (عبد اللّه) بر ایشان وارد شد و در بالاى مجلس نشست. منادى ندا داد كه این فرزند رسول اللّه (ص) است و هركس سؤالى دارد مى‏ تواند از او بپرسد، حاضران چند سؤال را مطرح كردند ولى، پاسخ وى نادرست بود. این عدّه از علماى شیعه دچار حیرت شدند و غم و اندوه، آنها را در بر گرفت، ایشان برخاستند تا آن‏جا را ترك گویند. این عدّه پیش خود چنین مى‏ گفتند: اگر امام جواد (ع) مى‏ بود پاسخ كامل سؤالات ما را مى‏ داد زیرا علم او با سرچشمه الهام الهى در ارتباط است و دیگر پاسخى نادرست از او نمى‏ شنیدیم. در این هنگام یكى از درها گشوده شد و «موفّق» خادم امام جواد وارد شد و چنین گفت: امام جواد (ع) به این مجلس وارد مى‏ شود.

به دنبال سخن او همه برخاستند تا امام را استقبال كنند، همگى سلام كردند، پس از آن‏كه امام (ع) نشست همه از سخن گفتن خوددارى كردند و تنها طرّاح سؤالات، پرسشهاى خود را از امام (ع) پرسید و امام (ع) نیز پاسخ صحیح آنها را مى‏ داد، حاضران شاد شدند و امام (ع) را دعا كردند و ایشان را ستودند و گفتند: عموى تو عبد اللّه چنین و چنان فتوا داد. امام (ع) فرمود: «خدایى جزخداى یگانه نیست، اى عمو! امر بزرگى در پیش است زیرا، باید فردا در برابر خدا بایستم و پاسخگوى او باشیم، در آن روز خدا از تو خواهد پرسید با در نظر گرفتن آن‏كه افرادى عالمتر از تو در میان امّت مى‏ زیسته‏ اند چرا در میان بندگان من بدون علم، فتوا صادر مى‏ كردى‏؟

______________________________
بحار الانوار، ج 50، ص 99.

 



نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

علت پیشنهاد مامون به امام رضا علیه السلام

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:دوشنبه 11 بهمن 1395-11:43 ب.ظ

بیعت مأمون با امام رضا (ع) هم به قول دكتر فاروق عمر یك ترفند سیاسى حساب شده بود براى اجتناب از درگیرى مستقیم علویان با خلافت عبّاسى.

مأمون از جمع ‏بندى تجارب گذشته و عدم موفقیّت امویان و دیگر خلفاى عبّاسى پیش از خود در نبردهاى نظامى و سیاسى با علویان، دریافته بود كه محبوبیّت آل على (ع) و انقلابیون علوى، به‏ ویژه ائمه اطهار- علیهم السّلام- در اینست كه این‏ها با تكیه بر تقوى و عدالت، همیشه با حكومت اموى و عبّاسى به مبارزه برخاسته، و با اتّكاء به نیروى مردم از حمایت كافى برخوردار بوده‏ اند. بنا به‏ زعم مأمون رهبرى جناح مخالف حكومت و آلوده نشدن به مسائل، سبب محبوبیّت آن‏ها (ائمه) شده و مردم را به آن‏ها گروانده است. پس بهتر است كه اینان را به صحنه‏ سیاست آورد و در كشاكش نبرد و مشكلات سیاسى به معنى روز قرار داد، تا مردم از نزدیك با عملكرد آن‏ها آشنا شوند. ضعف‏ هایى كه اینان بعدا بروز خواهند داد، مردم را از حوزه‏ رهبرى ایده‏ آل آن‏ها خواهد راند. در نتیجه، محبوبیّت دینى و موقعیت اجتماعى آن‏ها خدشه‏ دار خواهد شد.

در واقع مأمون با یك تیر سه هدف را نشان گرفته بود:

1- اطّلاع از میزان علاقه‏ ائمه (ع) به حكومت و رهبرى.

2- نشان دادن عدم قدرت سیاسى و رهبرى علویان!

3- از بین بردن محبوبیّت اجتماعى و اسلامى آن‏ها با آلود نشان به مسائل سیاسى.(1)


 

 



[1] آیینه وند، صادق، ادبیات سیاسى تشیع، 1جلد، علم - تهران، چاپ: اول، 1387.



نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نبرد قادسیه

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:پنجشنبه 7 بهمن 1395-11:39 ب.ظ


قادسیه محلی در ۱۵ میلی کوفه. جنگ قادسیه در زمان عمر بن خطاب به سال ۱۴ قمری بین سپاه ایران و اعراب مسلمان در این سرزمین واقع شد.

در محرّم سال چهاردهم هجرى قمرى، جنگ قادسیّه با پیروزى مسلمانان به پایان رسید. پایان این جنگ، شكستِ ایران در سرزمین عراق را مسلّم ساخت

طبری می‌نویسد: «ایرانیان 120 هزار نفر بودند و 30 فیل نیز به همراه داشتند».

نبرد قادسیه تقریباً چهار روز طول کشید. هر یک از روزهای جنگ به نام خاصی مشهور شده‌اند. جنگ در این چند روز به شدت ادامه داشت. شب چهارم به «لیلة الهریر» مشهور شده است. در این شب جنگ تا هنگام صبح ادامه یافت و مسلمانان پیروز میدان بودند در این جنگ تعداد زیادی از نیروهای سپاه ایران کشته شدند و عده‌ای نیز فرار کردند و به مدائن رفتند. فرمانده نیروهای ایران (رستم) در این نبرد کشته شد( تاریخ یعقوبی، ج2، ص 29-28.)

 بدون شک با کشته شدن وی بیم و هراس در دل ایرانیان بیشتر شد و موجبات شکست آن‌ها را فراهم آورد. بنابر نقل مسعودی «بعضی غرق و بعضی کشته شدند. سی هزار نفر دیگر آن‌ها که پایمردی می‌کردند آن‌ها نیز سرانجام از پای درآمدند از سپاه اعراب مسلمان نیز 2500 نفر کشته شدند(مقدسی، ص 852.)

با این پیروزی سراسر سواد (اعراق) به جز مدائن تحت نفوذ لشکر اسلام قرار گرفت.

 بلاذری می‌نویسد: پارسیان به مدائن گریختند و به یزدگرد پیوستند. سعد بن ابی‌وقاص خبر پیروزی مسلمانان و نیز نام مسلمانانی را که در این نبرد به شهادت رسیده بودند، برای عمر نوشت(بلاذری، ص 370)

در این نبرد مهم‌ترین شکست ایرانی‌ها رقم خورد و این جنگ ضعف قدرت ساسانیان را نشان داد. رسول جعفریان می‌نویسد: در این جنگدرفش کاویانی که نشان سپاه دولت ساسانی بود، به دست مسلمانان افتاد و این نشان دهنده ضربه مهلکی بود که بر پیکره این دولت رو به زوال خورده بود(تاریخ سیاسی اسلام (تاریخ خلفا))

همچنین در هیچ یك از منابعِ‌ كهن و معتبر تاریخی حضور امیرمؤمنان حتی در یكی از جنگ‌های زمان خلفا ثبت نشده است نه در جنگ قادسیه و نه در هیچ جنگ دیگری

 




نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نبرد نهاوند

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-10:59 ب.ظ

با وجود پیروزی اعراب در نبردها، عمر اشتیاق زیادی به دست زدن به فتوحات نشان نداد. ویل دورانت دلیل وقفه افتادن سه ساله تا نهاوند را کافی بودن عراق برای عمر می داند. (ویل دورانت، 1342: 260) بعد از نبرد جلولا شهر کوفه بنا شد. بنای شهر پادگانی کوفه چهارده ماه پس از فتح مدائن بود. (بلاذری، 1346: 79)

نهاوند ( اصطخری، 201) آخرین نبرد منظمی بود که در برابر اعراب صورت گرفت. فرمان یزدگرد سپاهیانی را که در اطراف مملکت پراکنده بودند را در نهاوند جمع کرد.گرد آمدن این سپاه انبوه در نهاوند اعراب کوفه را نگران کرد.

عمار یاسر که در این زمان به جای سعد بن ابی وقاص امارت کوفه را داشت؛ خلیفه را از این فراهم آمدن سپاه ایران آگاه ساخت. خلیفه که از این خبر وحشت کرده بود ابتدا خواست که خود فرماندهی سپاه را بر عهده بگیرد. اما مشورت با بزرگان او را از این کار منصرف کرد و به قولی به پیشنهاد علی بن ابی طالب (اعثم کوفی، 1339: 95) نعمان بن مقرن برای فرماندهی سپاه نهاوند انتخاب شد.

در ابتدا، جنگ چندان حدّت و شدّتی نداشت. ایرانیان در خندق هایی که دور لشکرگاه کنده بودند پناه گرفته هر از گاهی بیرون آمده نبردی می کردند و به آن خندق ها پناه می بردند. محاصره ی خندق که طول کشید؛ اعراب به مشورت پرداختند و عاقبت تصمیم گرفتند که شایع کنند که خلیفه مرده است و آنها سر بازگشت دارند. این حیله به کار افتاد. «ایرانیان گروه گروه خارج شدند و آنها را هفت به هفت با زنجیر بسته بودند و قعقاع کم کم عقب نشست و ایرانیان آنها را تعقیب کردند و چون از سنگر خود دور افتادند لشکر عرب بازگشت و پایفشاری کرد .» (ابن اثیرالجزری، 1386: 242) نبرد سه روز طول کشید؛ از سه شنبه تا جمعه. و ایرانیان در نهاوند شکست خوردند.

با فتح نهاوند که اعراب آن را فتح الفتوح نامیدند؛ آخرین مقاومت سازمان یافته ایرانیان در برابر اعراب در هم کوبیده شد.

سرانجام یزدگرد

جنگ نهاوند امید یزدگرد سوم را مبدل به یأس کرد، ولی این پادشاه ساسانی دست از مطالبه تاج‌وتخت خود برنداشت و تازنده بود، کوشش نمود تا شاید کاری از پیش ببرد، پس از اینکه خبر «جنگ نهاوند» به او رسید، از ری به اصفهان و از آنجا به کرمان رفت، و در آخر در مرو اقامت گزید و از دولت‌های همجوار کمک خواست. ماهوی حکمران ایرانی مرو با نیرنگ قراولان او را نابود ساخت و قصد کشتن یزدگرد را داشت. یزدگرد چاره جز ترک آن‌حدود ندید و در همان نزدیکی، به‌قولی بدست آسیابانی، که طمع در جامهٔ زرین و فاخر او نمود، کشته شد. خانواد یزدگرد پس از مرگ او به چین پناهنده شدند.



نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نبرد جلولا

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-07:51 ب.ظ


جنگ جلولا شدیدترین جنگ میان امپراتوری ساسانی و مسلمانان بود که درسال 15 قمری و ۶۳۷ میلادی و پس از گشایش تیسفون پایتخت ساسانیان روی داد. فرجام این جنگ پیروزی قاطع اعراب و کشته شدن سردار ایران مهران رازی بود. پس از این نبرد اعراب هفت ماه منطقه جلولا را محاصره کردند تا توانستند این منطقه استراتژیک که راه ورود به فلات ایران بود را فتح کنند.

پس از پیروزی مسلمانان در نبرد بویب و قادسیه و فتح بدون درگیری مداین، نبرد جلولاء و نهاوند روی داد. این نبردها آخرین تکاپوی شاهنشاهی ساسانی برای نجات امپراتوری است. شکست شاهنشاهی ساسانی از اعراب مسلمان، نقطه عطف تاریخ ایران است. از این پس تاریخ ایران به دو برهه زمانی ایران باستان و ایران اسلامی تبدیل می شود.

سعد مدتی در مداین بود که شنید در جلولاء ایرانیان بار دیگر دست به جمع آوری سپاه زده اند. (ابن اثیرالجزری: 215؛ مصاحب، 745، ). هانری ماسه در این باره می گوید: «سال 637 ارتش ایران قریب شش ماه اعراب را در برابر تنگه های زاگرس (کوه های لرستان) متوقف ساخت ).» ماسه، 1339: 266) ابن اثیر دلیل گرد آمدن سپاه در جلولاء را این طور بیان می کند که: «... و علت آن این بود که ایرانیان پس از آنکه از مداین به جلولاء هزیمت کردند بین افراد آذربایجانی و جبل و فارس و سایرین اختلاف افتاد ، رؤسا گفتند که اگر پراکنده شوید و بسرزمین های خود بروید دیگر هرگز گرد نخواهید آمد و دیگر کشوری باقی نخواهد بود ، بهتر آنست که در این شهر لشکر گرد کنیم و با عرب بجنگیم اگر کار بر مراد شد که فبها و اگر هم نشد تازه مثل آنست که پراکنده شده و در شهرهای خود بدست اعراب کشته شویم و بد نام هم خواهیم بود .» (ابن اثیرالجزری، 1386: 215-214) به دستور عمر سپاهی به فرماندهی هاشم بن عتبه (ابن اثیرالجزری، 1386: 214؛ مسکویه رازی، 1369: ؛ بلاذری، 1346: 65) به جلولاء فرستاده شد. ایرانیان در جلولاء خندق کندند و حصاری آهنی افراشتند و آماده جنگ شدند. «پارسیان در دژهای استوار جای گرفته اند و گرداگرد خویش را خندق زده اند و زن و فرزند و بنه های خویش را در خانقین جای داده اند و با یکدیگر عهد کرده اند که [از برابر دشمن] نگریزند.» (بلاذری، 1346: 65) در این نبرد ایرانیان در طی بادی که سخت شدت گرفته بود شکست خوردند و فراری شدند. غنایم هنگفت با اسیران بسیاری به چنگ مسلمین افتاد.
دلیل نامیده شدن این نبرد به جلولاء: ابن اثیر می گوید: در آن روز صد هزار تن از ایرانیان بقتل رسیدند و دره ها و خندقها را لاشه مقتولین پوشاند، و بهمین جهت آنجا جلولاء نام نهاده شد. ابن اثیرالجزری، این فتح در ذی القعده سال 16 هجری روی داد.




نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک حکایت برای تماشای جمال اخلاق پیامبر

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:چهارشنبه 29 دی 1395-10:07 ب.ظ



عبد الله بن سلام از یهودیان عصر پیامبر (ص) بود، عواملی ازجمله جاذبه های اخلاق پیامبر (ص) موجب شد که اسلام را پذیرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستی از یهودیان به نام «زید بن شعبه » داشت، عبدالله پس از پذیرش اسلام همواره زید را به اسلام دعوت می کرد، ولی زید هم چنان بر یهودی بودن خود پافشاری می کرد و مسلمان نمی شد، عبدالله می گوید: روزی به مسجدالنبی رفتم ناگاه دیدم، زید در صف نماز مسلمانان نشسته و مسلمان شده است، بسیار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسیدم «علت مسلمان شدنت چه بوده است؟» زید گفت:کتاب آسمانی تورات را می خواندم، وقتی که به آیاتی که در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسیدم، با ژرف اندیشی آن را خواندم و ویژگی های محمد (ص) را که در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است که نزد محمد (ص) روم و او رابیازمایم، و بنگرم که آیا او دارای آن ویژگی هاهست یا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حرکات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقیق خود قراردادم، همه آن ویژگی ها را در وجود او یافتم، با خود گفتم تنهایک ویژگی مانده است، باید در این مورد نیز به کند و کاو خودادامه دهم، آن ویژگی حلم و خویشتن داری او بود، چرا که درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان هرچه به او جفا کنند، از او جز حلم و خویشتن داری نبینند.» روزی برای یافتن این نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،دیدم عرب بادیه نشینی سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتی که محمد (ص) را دید، پیاده شد و گفت: «من از میان فلان قبیله به اینجا آمده ام، خشکسالی و قحطی باعث شده که همه گرفتار فقر وناداری شده ایم، مردم آن قبیله مسلمان هستند و امید آن را دارند که به آنها احسان کنی.» محمد (ص) به حضرت علی (ع)فرمود:آیا از فلان وجوه چیزی نزد تو مانده است؟ حضرت علی (ع) گفت: نه،پیامبر (ص)حیران و غمگین شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض کردم ای رسول خدا! اگر بخواهی با تو خرید و فروش سلف کنم،اکنون فلان مبلغ به تو می دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهی، آن حضرت پیشنهاد مرا پذیرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب بادیه نشین داد، من هم چنان در انتظار بودم تا این که هفت روز به فصل چیدن خرمامانده بود، در این ایام روزی به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را دیدم که در مراسم تشییع جنازه شخصی حرکت می کرد، من گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گریبانش را گرفتم و گفتم:«ای پسر ابو طالب! من شما را خوب می شناسم که مال مردم رامی گیرید و در بازگرداندن آن کوتاهی و سستی می کنید، آیا می دانی که چند روزی به آخر مدت مهلت بیشتر نمانده است؟» من با کمال بی پروایی این گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار کردم (با این که چند روزی به آخر مدت مهلت باقی مانده بود) ناگاه از پشت سر آن حضرت، صدای خشنی شنیدم، عمر بن خطاب را دیدم که شمشیرش را ازنیام برکشیده، به من رو کرد و گفت: «ای سگ! دور باش.» عمرخواست با شمشیر به من حمله کند، محمد (ص) از او جلوگیری کرد وفرمود:«نیازی به این گونه پرخاش گری نیست، باید او (زید) را به حلم و حوصله سفارش کرد، آن گاه به عمر فرمود: «برو از فلان خرمافلان مقدار به زید بده.» عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بیست پیمانه دیگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: این زیادی چیست؟ گفت: چه کنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهیب وفریاد خشن من آزرده شدی، محمد (ص) به من دستور داد این زیادی را به تو دهم، تا از تو دلجویی شود، و خوشنودی تو به دست آید. هنگامی که آن اخلاق نیک و حلم عظیم محمد (ص) را دیدم مجذوب اسلام و اخلاق زیبای محمد (ص) شدم، و گواهی به یکتایی خدا، و رسالت محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.[1]



[1] . محمدی اشتهاردی، محمد، پاسدار اسلام، ش 210، ص 30



نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حشاشین یا فدائیان اسماعیلی

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:سه شنبه 28 دی 1395-09:43 ب.ظ

در دوره سلجوقیان، تعداد زیادی از مخالفان سیاسی و نظامی و نیز علمایی که به تبلیغ علیه اسماعیلیه می‌پرداختند از سوی آنان به قتل رسیدند. روش قتل این افراد معمولا چنین بود که فرد یا افرادی از اسماعیلیان که مامور چنین قتل‌هایی بودند و بعدها با نام فدائیان شناخته شدند، در لباس و هویت مبدل به شخص مورد نظر نزدیک می‌شدند و در فرصت مناصب او را به قتل می‌رساندند. منابع تاریخی فهرست افرادی را که در دوره هر یک از رهبران الموت کشته شده‌اند آورده‌اند.[1]

در فهرست اسامی کسانی که به دست نزاریان کشته شدند افراد سرشناسی مانند خلیفه مسترشد عباسی (در سال ۵۳۰) و خلیفه راشد عباسی (در سال ۵۳۳) و خواجه نظام الملک طوسی وزیر سنی مذهب سلجوقیان، دیده می‌شود.[2] این شیوه را نزاریان شام در برابر صلیبیان نیز به کار بستند و برخی از فرماندهان اروپایی را به قتل رساندند. همین برخورد، نویسندگان اروپایی را در قرون وسطی و حتی دوران جدید، به ساخت افسانه‌های هول‌انگیز عامیانه درباره زندگی مخفی اسماعیلیان در قلعه‌هایشان و روش‌های آموزشی فدائیان برای انجام قتل‌ها، برانگیخت. از جمله این افسانه‌ها مصرف مواد مخدر (حشیش) از سوی فدائیان است که آنان را آماده اقدامات هول انگیزشان می‌کرده است. بنابر این گزارش‌ها، عنوان Assassins که منابع اروپایی معمولا اسماعیلیه را به آن می‌خواندند، برگرفته از کلمه عربی حشیش و حشیشی است که در موارد اندکی در منابع تاریخی اسلامی برای اشاره به نزاریان به کار رفته است.[3]

طرز انتخاب کاردزن­های اسماعیلی که فدائیان خوانده می شدند روشن نمی باشد و در تاریخ مطلبی در این باره وجود ندارد . تنها به همین مقدار یافت می شود که حسن صباح برای رسیدن به هدفش راهی کوتاه را برگزید وآن از بین بردن بزرگانی از علماء و امراء بود که بر ضد اسماعیلیان اقدام می کردند ، زیرا با این تدبیر ، رعب و وحشتی در دل آنان ایجاد کرده و آنها را از دادن فتوا بر ضد اسماعیلیه و بدنام کردن آنان در میان مردم و از شدت عمل در برابر این فرقه باز می داشت .[4]

شکی نیست که از نگاه اسماعیلیان ، آدم کشی نه تنها روش قهرمانانه بلکه کاملاً عادلانه و انسانی بود [5]

فدائیان اسماعیلی به «حشاشین» نیز معروف شده اند. ظاهرا قدیمی ترین جایی که لفظ حشیشیه بر نزاریان اطلاق شده ، نامة جدل گونه ضد نزاری در حوالی 516 ه ق که از طرف دیوان رسائل فاطمیان در قاهره به نام آمر ، خلیفه فاطمی در آن زمان امام مستعلویان بود صادر شده ، می باشد [6]



[1] فضل الله همدانی، جامع التواریخ، بخش اسماعیلیان، ص ۱۳۲

[2] نک: فضل الله همدانی، جامع التواریخ، بخش اسماعیلیان، ص ۱۳۶-۱۵۶

[3] فضل الله همدانی، جامع التواریخ، ص ۱۶۰-۱۶۱

[4] حسینیان مقدم،حسین و دیگران،تاریخ تشیع،پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ، قم،چهارم، 1386،ج 2 ، ص 89.

[5] هاجسن ، همان ، ص 172. خانلو ،منصور ، عقاب سفید (پژوهشی در زندگی حسن صباح وفرقه اسماعیلیه)، تلاش ، تبریز ،اول ،1363، ص 45 .

[6] الأمین ، حسن ، اسماعیلیون و مغول و خواجه نصیرالدین طوسی، مهدی زندیه ، دائره المعارف فقه اسلامی ،قم،اول،1382،ص152.



نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نمونه ای از جلوه های رحمانی پیامبر صلوات الله علیه و آله

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:سه شنبه 28 دی 1395-10:56 ق.ظ


صَفیَّه دختر حُیَیّ بن اخطب بن سعیة بن ثعلبة بن عبید(درگذشته ۵۰ق). صفیه پیش از اسلام آوردن، دو بار ازدواج کرده بود، او در جنگ خیبر پس از کشته شدن همسرش، به اسارت مسلمانان درآمد، پیامبر او را به همسری برگزید. منابع تاریخی او را ستوده‌ و گزارشهایی از رنجش وی از برخی همسران پیامبر نقل کرده‌اند.

صفیه در زمان محاصره خلیفه سوم به کمک او شتافت. بنابر برخی گزارش‌ها، او آخرین همسر پیامبر بود که در مدینه درگذشت و در بقیع به خاک سپرده شد.

در جنگ خیبر که با حضور شخص پیامبر (ص) در سال هفتم هجرت رخ داد، پس از پیروزی سپاه اسلام بر سپاه کفر، جمعی از یهودیان به اسارت سپاه اسلام درآمدند، یکی از اسیران، صفیه دختر حی بن اخطب دانشمند سرشناس یهود بود.بلال حبشی، صفیه را به همراه زنی دیگر به اسارت گرفت و آن ها رابه حضور پیامبر (ص) آورد، ولی هنگام آوردن آن ها اصول اخلاقی رارعایت نکرد، و آن ها را از کنار جنازه های کشته شدگان یهود حرکت داد، صفیه وقتی که پیکرهای پاره پاره یهودیان را دید بسیارناراحت شد و صورتش را خراشید، و خاک بر سر خود ریخت، و سخت گریه کرد. هنگامی که بلال آنها را نزد پیامبر (ص) آورد،پیامبر (ص) از صفیه پرسید: «چرا صورتت را خراشیده ای و این گونه خاک آلود و افسرده هستی؟! » صفیه ماجرای عبورش از کنارجنازه ها را بیان کرد، رسول اکرم (ص) از رفتار غیر انسانی و خلاف اخلاق اسلامی بلال حبشی ناراحت شده و بلال را سرزنش کرده و فرمود:«ا نزعت منک الرحمة یا بلال حیث تمر بامراتین علی قتلی رجالهما; ای بلال! آیا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت بربسته که آن ها را از کنار کشته شدگانشان عبور می دهی؟! چرابی رحمی کردی؟» جالب این که پیامبر اکرم (ص) برای جبران رنج ها و ناراحتی های صفیه، با او ازدواج کرد، سپس او را آزاد، و بار دیگر باپیش نهاد صفیه با او ازدواج نمود و به این ترتیب، ناراحتی های اورا به طور کلی از قلبش زدود.

 



نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

شروع بت پرستی از چه زمانی بوده

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:دوشنبه 27 دی 1395-08:42 ب.ظ

طبق نقل تاریخ بت‏پرستى از زمان «یرد» یا «یارد» شروع شده است. «یارد» یا «یرد» فرزند مهلائیل است. و مادرش «سمعن» دختر «براكیل بن محویل بن خنوخ بن قین بن آدم است. و «یارد» چهار صد و شصت سال با آدم (ع) فاصله دارد و در زمان «یرد» بتها بوجود آمدند، (الكامل فى التواریخ، عزّالدین ابن اثیر، برگردان دكتر محمدحسین روحانى، جلد 1 تاریخ طبرى، محمد جریر طبرى، ج 1، ص 116، انتشاراتالاعلمى).

زمانی که او از دنیا رفت مردم از شدت علاقه به او گریه زاری مینمودند شیطان از این فرصت استفاده نمود و در شکل پیرمردی ظاهر گشت و به آنان پیشنهاد داد برای این که تشفی خاطرتان فراهم گردد مجسمه ای از جنس سرب به شکل ود بسازم تا در فقدان او با مجسمه انس بگیرید تا از غم و اندوه شما گاسته گردد آنها این پیشنهاد را پسندیده و پذیرفتند آنها به سمت مجسمه هجوم می آوردند و خود را به آن می چسباندند و صورت خود را بر آن گذاشته و در مقابل آن سجده می کردند و آن را بزرگ می شمردند. از این رو اولین بت ود نام گرفت. پس از مرگ ود جانشینش به نام سواع با بت پرستی مخالفت کرد و آن بت را نابود نمود پس از مرگ وی یغوث جانشین پدر شد و بت سازی باز برای سواع آغاز شد و این بار ابلیس توسط چوب بتی برای آنان ساخت



نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سه خونریز تارخ اسلام

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:شنبه 25 دی 1395-07:31 ب.ظ

شمر و عبید الله ابن زیاد و مسلم بن عقبه

هر یک از این سه نفر یک نقصی در بدن یا در نسب داشتند و روی قاعده روانشناسی هر کسی که نقصی دارد می خواهد هر طور شده آن نقص را جبران کند و فعالیت زیادی می کندکه در روانشناسی جدید «مکانیسم جبران» اصطلاح شده است.

و احیانا جبران نقص خود را در پایین آوردن و منکوب نمودن دیگران می خواهد بنماید تا تعادل بر قرار شود. در باره شمر گفته اند: «کان ابرص کریه المنظر، قبیح الصورة و کان یصطنع المذهب الخارجی یحارب بها علیا و ابناءه، و لکن لا یتخذه حجة لیحارب بها معاویة و ابناءه» او پیس و زشت رو و بد قیافه بود، مذهب خوارج را اختیار کرده بود (چون در سایه این مذهب بهتر می شود از اجتماع انتقام گرفت)تا به این بهانه با علی و فرزندانش بجنگد، ولی آن را حجت و دلیل قرار نمی داد تا با معاویه و اولادش بجنگد. در باره مسلم بن عقبه گفته اند: «کان اعور امغر، ثائر الراس، کانما یقلع رجلیه من وحل اذا مشی». یک چشم و گلگون و سپید موی بود، و چون راه می رفت گویی دو پایش را می خواهد از گل بیرون آورد

در باره عبید الله گفته اند: کان متهم النسب فی قریش  لان اباه زیادا کان مجهول النسب فکانوا یسمونه زیاد بن ابیه. ثم الحقه معاویة بابی سفیان - القصة... و کانت ام عبید الله جاریة مجوسیة تدعی مرجانة  فکانوا یعیرونه بها و ینسبونه الیها، کان الکن اللسان لا یقیم نطق الحروف العربیة، فکان اذا عاب الحروری من الخوارج قال «هروری» فیضحک سامعوه، و اراد مرة ان یقول: اشهروا سیوفکم، فقال: افتحوا سیوفکم، فهجاه یزید بن مفرغ: اودر نسب خود میان قریش متهم بود(عرب به افتخار نسبی قطع نظر از حلال زاده بودن اهمیت زیادی می داد) زیرا پدرش زیاد نسبش ناشناخته بود لذا او را زیاد بن ابیه می خواندند. سپس معاویه او را فرزند ابو سفیان قرار داد - داستانش معروف است... و مادر عبید الله کنیزی مجوسی بود که مرجانه نام داشت(ظاهرا ایرانی بوده و شاید در مدت ولایت فارس او را پیدا کرد)، و مردم وی را به خاطر او سرزنش می کردند و وی را به او منتسب می دانستند. او زبانش لکنت داشت و حروف عربی را به خوبی ادا نمی کرد، و چون می خواست یکی از حروریان خارجی را عیب گوید می گفت: هروری، و شنوگان همه به او می خندیدند. یک بار خواست بگوید: شمشیرهاتان را بر کشید، گفت: شمشیرهاتان را باز کنید، و یزید بن مفرغ او را به این بیت هجو کرد: و روزی که شمشیرت را از دور باز کردی خود را ضایع نمودی، و همه کارهایت ضایع است

مسلم بن عقیل در باره اش گفت: «و یقتل النفس التی حرم الله قتلها علی الغضب و العداوة و سوء الظن و هو یلهو و یلعب کانه لم یصنع شیئا (موت وجدان)» و او انسان بی گناه را به محض خشم و دشمنی و بدگمانی می کشت و با این حال به لهو و لعب می پرداخت که گویی اصلا عمل زشتی مرتکب نشده است.

. عبید الله در وقعه کربلا فقط 28 سال داشت.



نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بست نشینی و پیشینه آن

نویسنده :عباس صفری
تاریخ:جمعه 24 دی 1395-01:24 ق.ظ



اصطلاح «بست نشینی » که امروزه مفهوم تاریخی خود را از دست داده است و به محلهایی خاص در اماکن متبرکه مشهد مقدس اطلاق می گردد، در گذشته به معنی پناه جستن و متحصن شدن در مامن مورد احترام همگان گفته می شد و بست اصطلاحا به معنی مکان مقدس و امن بود.

«این سنت در دیگر نقاط جهان و از دیرباز در میان پیروان ادیان گوناگون و ملل مختلف رایج بوده است و وجود اصطلاح «قدس » در زبان عبری و «حرم » و «حرام » در عربی به همین معنی می باشد و ممنوعیت صید در ایام حج، در واقع سنتی زنده و دیرپا و نوعی از رعایت حرمت بست و حرم است. [1]

این سنت در عهد صفویه رونق یافته و با این عنوان در دوران قاجاریه با روشنی بیشتری ملاحظه می گردد.

پیشینه بست نشینی در ایران مؤید آن است که بقعه و بارگاه ائمه اطهارعلیهم السلام و امامزادگان، و برخی عالمان و اماکن منسوب به آنان و نیز مساجد و تکایا و بناهای متبرکه و خانقاههای مشایخ، همواره مورد احترام مردم بود و گاه به نشانه مصونیت و تشخیص مرز و محدوده بست، زنجیری نیز بر آستانه مدخل ورودی آن آویخته می شد.

به شهادت تاریخ، بست نشینی که وسیله ای بود برای استشفا و طلب شفاعت و رهایی از آتش قهر الهی، بتدریج و بنا به نیاز جامعه در برخی از دورانها، دامنه آن از امور اخروی و معنوی به مسایل اجتماعی تسری یافت، به گونه ای که پناه جستن در این مکان های مقدس گاه به جهت احقاق حق و تقاضای حمایت در برابر شر و ظلم حاکمان و قدرتمندان بود که مرجعی قانونی برای پاسخگویی آن وجود نداشت یا بدان امیدی نبود.

به شهادت تاریخ، حرمت این مکانهای مقدس تا بدان حد بوده است که سلاطین و حکام به سبب عقیده و باور قلبی، و یا از سر اجبار و به تاسی از باور عمومی جامعه به رعایت این سنت و حفظ و احترام حریم این گونه مکانهای مقدس و امن پایبند بوده اند[2]

.

ادامه مطلب

نوع مطلب : عبرت های تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2